ماجرای شنیدن اخبار انقلاب از آرامگاه رضاشاه

[ad_1]

اگر چند نفر از بچه های ساکن سرتخت محله بیایند چه کنیم؟ گفتیم استحکامات نظامی نزدیک دیوار است. بروید و یک کوکتل مولوتف را پشت دیوار بیندازید، زیرا این کار آنها را از دیوار و گودال ها دور می کند و در حین تیراندازی باید اسلحه خود را رها کرده و تسلیم شوند.

به گزارش ایسنا، سردار شهید مدافع حرم احمد غلامی در کتاب تاریخ شفاهی خود آمده است. “از ری تا شام” او از مبارزات خود با رژیم شاهنشاهی می نویسد: «با شروع اولین راهپیمایی ها و بعد از شلوغی کشور، کارم را رها کردم و تمام وقتم را وقف انقلاب کردم چون فکر می کردم قرار است اتفاقی بیفتد. برای خودم، این باید اتفاق بیفتد. «و نباید مانند تحرکاتی که قبلاً در این کشور رخ داده است، پیچ خورده یا متوقف شود، بنابراین وقتی اعتراضات مردم به حکومت شاه به اوج رسید، من کارم را رها کردم تا در دست باشم. از انقلاب

شکستن مقاومت نیروهای نظامی در آرامگاه ریزوشاه

ما در درگیری پادگان دوشان تپه حضور داشتیم که درگیری اصلی از آنجا شروع شد. از نیمه شب در خیابان تهران بودیم. مردم آنجا پیروز درگیری شدند.درگیری از بیستم تا بیست و دوم بهمن ماه ادامه داشت. [در شهر ری] یک دژ لشکر و یک تیپ از زنجان آمدند و در آنجا مستقر شدند. گفتند برو، دعوا شد. سریع رفتیم. صدای تیراندازی شنیده شد. نیروهای ارتش در آنجا جمع شده اند. آنها احساس خطر کردند. اداره پلیس شهر ری نیز سقوط کرد. بعد از فروریختن اداره پلیس، گفتیم از بالا می‌خواهیم بجنگیم، سربازها برای تسلیم مقاومت می‌کردند و به سمت جمعیت شلیک می‌کردند. مقاومت از آرامگاه رضا بود. اطراف مقبره دیوارهای سنگی بلندی بود که مردم از آن تیرباران شدند. ارتش به محله سرتخت قدیم رفت که با چند نفر درگیری شد. دو سه نفر به کمک آنها آمدند. به ساختمان های بلند محله رفتیم و شروع به تیراندازی کردیم. این امر منجر به عقب نشینی پرسنل ارتش شد. از بلندگو به سربازها گفتیم مقاومت نکنید، اسلحه خود را بیندازید، تسلیم شوید. گفتیم اداره پلیس سقوط کرد. پادگان تهران فروریخت. به انقلاب بپیوندید. آنها مقاومت کردند و ما مجبور شدیم به آنها شلیک کنیم تا تسلیم شوند.

اگر چند نفر از بچه های ساکن سرتخت محله بیایند چه کنیم؟ گفتیم استحکامات نظامی نزدیک دیوار است. بروید و یک کوکتل مولوتف را پشت دیوار بیندازید، زیرا این کار آنها را از دیوار و گودال ها دور می کند و در حین تیراندازی باید اسلحه خود را رها کرده و تسلیم شوند. تا ساعت 9-20 شب مقاومت کردند از هر طرف دعوا بود. ما اولین گروهی بودیم که از سمت جنوب غربی قبر شروع به تیراندازی کردیم. این درگیری که از ساعت 16 و 17 آغاز شد تا ساعت 20 و 21 ادامه داشت. پس از آن صدای تیراندازی قطع شد و مقاومت نیروها شکسته شد و همه تسلیم شدند. سرانجام مقاومت آنها شکسته شد. پس از شکسته شدن مقاومت سرباز، یکی از ناقلان را با چند سلاح برداشتم و به سمت مسجد آقای غیوری حرکت کردم.

اخبار انقلاب را از رادیو بشنوید

کامیون را خوب می شناختم، در دوران سربازی رانندگی را یاد گرفتم، عقب نشستم، چند نفر در کامیون نشسته بودند. چند تا از آنها در راه بر او افتادند. جمعیت زیادی در میدان اصلی شهر جمع شده بودند. جلوی آن کلانتری فروریخته به سمت پل سیمان و صفویه رفتیم و در خیابان ها مانور دادیم. کامیون روی چرخ بود. گرفتم و به بچه های مسجد امام حسن عسگری دادم. گفتم اینها را بگذارید اینجا، بقیه اسلحه هایی را که آورده بودند، آوردیم، گفتیم آنها را بگذارید در مسجد چون آنجا مرکز ما شده بود.

فکر کنم ساعت 10 تا 11 آن شب بود، اولین باری بود که خبر انقلاب را در آن محوطه آرامگاه رضاشاه شنیدم. پیام این بود: این صدای انقلاب است. این خبر از رادیو تهران و رادیو ملی پخش شد. باور کنید یکی از شیرین ترین لحظات زندگی من همان لحظه بود.

انتهای پیام/

[ad_2]
Source link

درباره ی admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.